۱۳۹۴ تیر ۵, جمعه

دوران نُه ماه عقدی من - 1

26 ساله م بود. فارغ التحصیل رشته ی عمران از دانشگاهی نسبتا مهم که پس از مدتی کاردرشرکتهای بزرگ، سرگرم کاردرشرکت خودم بودم. اقرار می کنم که روزهای خیلی ساده ای نبود. خصوصا برای دختری درآن سن، رتق وفتق همه ی امور فنی و حسابداری و کارگاهی همیشه آسان نبود.

درکنارامور حرفه ای، دو فعالیت جانبی همیشه درزندگی ام وجودداشت. یکی شب شعررفتن ودیگری طبیعت گردی.

روزهای شاد وسرخوشی بود. اعتماد به نفسِ مناسبی داشتم و نیاز به پیشرفت ویافتن جایگاه خود درجامعه به عنوان عضوی مفید و نه سَربار، از مهمترین دغدغه هایم بود.تنها دوست صمیمی ام دختری بود که دانش آموخته ی علوم سیاسی بود اما در بازارپوشاک کار می کرد و دوست پسری نداشتم. یکی دونفر را ملاقات کرده بودم و مدتی هم دوست بودیم اما رابطه ها کارایی لازم را نداشتند و فراموش شده بودند.

دراین زمان، منشی شرکتمان ازدواج کرد و ما را ترک کرد. به دنبال درج آگهی و سپس مصاحبه هایی نه چندان دقیق، بالاخره دختری جدید، جوان و جذاب به شرکت ما راه یافت.تحصیلاتش مهندسی مکاترونیک بود اما تصمیم گرفته بود که به کار منشی گری بپردازد.
تسلط بسیار بالای او به  کارو حتی گاهی انجام اموری خارج از دایره ی وظایفش کمی برایم از سویی جذاب و از سویی سوال برانگیز بود. روزها به همین منوال می گذشت تا اینکه روزی درپایان ساعت کاری ازمن درخواست ملاقات شخصی نمود.

دقایقی بعدپشت میز کنفرانس شرابی رنگ، دخترک نشسته بود درحالیکه نوعی تردید درچهره اش موج می زد  به من گفت که به تازگی با پسری طرح دوستی ریخته و این پسر فلان است و فلان نیست و بعد از کمی توضیح گفت که به این پسر جدید گفته که درشرکت، سمت کارشناس دارد و الان که یکی از دوستان این پسر قصد پیشنهاد پروژه ای به شرکت ما دارند او نمی خواهد که دروغش آشکار شود و مودبانه از من خواست که راهی باهم پیدا کنیم......