۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

نخستین تجربه ی بدن آمیزی زندگی ام

دربیست و چهار سالگی و در محیط کاری ام برای اولین بار با پیشنهاد دوستی از سوی پسری سه سال جوانتر از خود، روبرو شدم.
تا پیش از آن، در محیط دانشگاه خیلی سرد و جدی بودم. طبق آموزه هایی که داشتم نزدیک شدن به مردها اشتباهی نابخشودنی در زندگی یک دختر بود و من همیشه به این باور تن داده بودم. البته به دفعات متعددی از پسرهای زیادی خوشم آمده بود اما به جز یک تجربه ی بسیار کوتاه تقریبا به درخواست هیچ مردی پاسخ نداده بودم.

نمی دانم چه شد که یکباره این دیوار بلند باور، تَرَک خورد.
پیشنهادش را پذیرفتم.

برای اولین درزندگی ام به تلفن هایی جواب می دادم که حاوی حرفهایی بودکه هرگز نشنیده بودم.
«دوسِت دارم موش نفس تپل عسل طلای من»
شیرینیِ خیلی عجیبی داشت.
من دومین دختر زندگی اش بودم واو نخستین پسرزندگی ام. همیشه می خواست که این را تکرار کنم و خیلی حالش خوب می شد. آن روزها که نمی فهمیدم چرا اما امروزپس از این سالها می توانم بفهمم چه درسرش می گذشته.

هرلرزشِ موبایلم دلم را هم می لرزاند. 
با او به کافی شاپ رفتم؛ سه بار.
توی شرکت همه ی هوش و حواسش با من بود و مترصد بیان درخواستی از من تا بپرد و نیازم را مرتفع کند.
سبزه بود وبانمک.
مرا هم همیشه می خنداند.

یک روز مرا به خانه اش دعوت کرد.
پذیرفتم.
هیچ تصوری از سکس و رابطه ی جنسی نداشتم.نهایت چیزی که می توانست به مغزم برسد، بوسه های بی امانِ آزاد و بغل کردن های بی هراس از چشم دیگری بود.
همین هم بود البته ولی با کمی پیشروی.

 آن غروب، راننده ی آژانس آدرس را به راحتی پیدا نمی کرد واین منجر به این شد که با عصبانیت و کمی تنگی خلق وارد خانه شان شوم. دستپاچگی از تمام رفتارها و واکنش هایش می بارید.توان واکنش دادن به خشم مراهم نداشت. فقط سعی می کرد با ادب و عذرخواهی مرا زودتر آرام کند.
آن روزها آنقدر به احوال خودم آگاه نبودم که بدانم دختری که برای بار نخست به منزل نخستین پسر زندگی اش می رود و قادر است به خاطر مساله ای ناچیز، اینگونه خشمگین شود احتمالا قدرت عاشقی ندارد.

نوشنیدنی  خنکی برایم آورد و شروع به نوازش موهایم کرد. بیشتر و بیشتر وکم کم آغاز به بوسیدن گونه هایم کرد. بینی، پیشانی و بعد به لبهایم نزدیک شد. 
روی مبل نشسته بودیم و سعی کرد که مرا بیشتر در آغوش بگیرد، که گرفت و سپس پهن شد روی آن مبل عریض، به این نیت که من هم تمکین کنم اما دختر کله شقی که من بودم خودرا محکم تر از قبل، به صندلی تکیه دادم.

مرا همان طورکه دراز کشیده بود میان پاهایش جای داد و فشارهایی به بدنم می داد.
هراز گاهی بلندمی شد و لبهایم را می بوسید و باز برمی گشت.
امروز البته می فهمم که چه بوسه های ساده و غیر حرفه ایی بوده است اما آن بوسه ها برای آن غروب، خیلی رویایی بود.

موزیک گوش دادیم و کم کم با هم ازروی مبل به روی فرش نشستیم. مرابه آرامی بر کف اتاق پهن کرد وروی بدنم دراز کشید. لبهایم را بی وقفه می لیسید و می بوسید. کاملا تحریک شده بودم. به آرامی تاپِ سبزرنگِ حلقه ای ام را ازتنم خارج کرد، پستان هایم را از سوتین خارج کرد ولی جرات نداشت سینه بندم را درآورد. باتمام وجود سینه هایم را می بویید و می مکید. احساس خوبی داشتم اما حس جنسی بسیار نابالغ وشکل نگرفته ای داشتم که نمی توانست به من اجازه بدهد به تمامی لذت ببرم.

درست مثل دیدن یک تابلوی شاهکار از «مونه» یا خواندن رمانی از «گلشیری» که بعداز باردوم و چندم خواندن و دیدن است که می توان درک کرد.

در همین اثنا، موبایلم زنگ خورد و آنقدرحس جنسی ام فُرم نایافته و خام بود که به راحتی در همان حال به تماس پاسخ دادم.

او هم از جایش برخاست. به آشپزخانه رفت. چای هل دار آورد و من دقایقی بعد آنجا راترک کردم. 

ادامه دارد...