۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

نخستین ملاقات با «ی» پس از انتظارها

دیدمش.
پس ازماهها دوری و تحمل فشار نبودنش.

پس از انتظارثانیه ها را کشیدن برای رسیدن نفسم به نفسش.


غنیمت دان اگر روزی به شادی دررسی ای دل
پس از چندین تحمل ها که زیر بار غم کردی
شب غم های سعدی را مگر هنگام روز امد
که تاریک وضعیفش چون چراغ صبحدم کردی

«ی»!

آمده بود به استقبالم و به دنبالم در فرودگاه امام. پروازم تاخیرداشته و او نمی دانسته. حدود چهارساعت به انتظار مانده بود.
ازپلکان طبقه ی اول به همکف می آمدم که دیدمش.
آرام و مطمئن به نظرمی آمد. پیراهنی صورتی با شلواری مشکی و به نظرم کفشی با رنگی متناسب با پیراهنش.

«ی».
دلم کمی مضطرب وکمی آرام بود. به سمتش رفتم. دست دادیم. درست مثل دو دیپلمات در یک دیدار نه چندان صمیمانه.
نشستیم.
درهمان فرودگاه چیزکی خورد و من فقط یک نوشیدنی کوچک.
ته لیوان را هورت کشیدم. مثل اینکه خودت فقط تنها باشی. هورتی با صدای بلند.
درآمد که عاشق این کارهایم است.

به راه افتادیم تا خانه اش.
سرد وبی تفاوت حرف می زدم.
انگار که به یکباره از حس او خالی شده باشم. درست مثل باتری کهنه ی موبایل. یکدفعه دیگر نایی نمانده بود.

میانه ی راه ناگهان دستم را گرفت و فشرد و گفت : ..عشقم....!
داغ شدم.
می خواستم همانجا ودرهمان لحظه با او همبستر شوم. نه برای سکس. برای لمس داغی پوستش.
نمی شد.

وباهم ماندیم چندروزی تا......