۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

نخستین ملاقات با «ی» پس از انتظارها - 1

با «ی» قراربودکه دوهفته تنها در تهران باشم.
که هم رابشناسیم.

از همان غروب روزدوم که فرارکردم -یا فراری ام داد؟- وشش ساعت به کرج برای بزرگداشت شاملورفتم، کاملا آشکار بود که او آدم من نیست.
حرف نمی زد.
خیلی مرتب بود؛ برعکس من کمی نامنظم.

کارهای عجیب می کرد.شب ها ساعت یک گوشی اش را چک می کرد.بعدها فهمیدم که جکهای دوستانش را می خوانده اما خب، من را رنج میداد. اول رابطه بود و بعدازمدتی دوری از پسرهای ایرانی، ذهنم کمی حساس بود.

دوستش داشتم اما اصلا نه به اندازه ای که دردوری گمان می کردم دارم.
او هم به نظر مثل من بود.
ساکت بود. شادی زیادی نداشت. بیشتر تماشایم می کرد.
می گفتمش حرف بزن. 
روز سه، چمدانم را برداشتم که بروم. مانع شد. مراگرفت. روی تخت انداخت. سکس کرد. من گریه کردم.

هردو از احساس به هم خالی شده بودیم. کم شده بود. چیزکی بین ما دیگر نبود که می بایست بود.
درعرض 4 روز تصمیم شد که با هم دریک خانه نمانیم اما یکدیگر را ملاقات کنیم.

بادسردی بین ما وزیده بود.
«ی» منشاء تحولات زیادی در من شده بود درفاصله ی دور، اما درنزدیک چیزی برایم نداشت.
من هم چیزی نبودم برایش.

دیگر باهم نبودیم اماگاه گاهی تماس می گرفت و قهوه یا شامی می خوردیم.
همین.

همه چیزعجیب بود. خواستن و نخواستن توامان!
خواستم که حرف بزند. بارها وحتی روزهای بعد.
کلید گمشده ی رابطه ی ما شاید درحنجره ی اوبود. امتناع می کرد..یا بهتر اینکه نمی توانست.

می گفت نمی توانم. نمی توانم. کاش می شد.
 مدتها بود که سکوت سنگینی بین مان بود. برایش نوشته بودم از مدتها قبل که برای من همه چیز تمام شده، که من پسری دیگر را ملاقات کرده ام واو باور نمی کرد تا به اروپا برگشتم.
برایم نوشت «برگشتی؟»
نوشتم :«آری. هم ازایران، هم از عشق تو!».


این ترانه چه مناسبتی با حال من واین رابطه دارد.
Song for Eli, Andrea BAUER

https://www.youtube.com/watch?v=0pydDTyL5IA